|
بگین بمیر میمیرم بخواین به پاش میشینم تورو خدا نگیرین اونو از من نگیرین اونو از من نیلوفر ای گل من تموم هستی من نمیزارم بگیرن تورو از من بگن بمیر میمیرم بخواین به پاش میشینم تورو خدا نگیرین اونو از من نگیرین اونو از من مگه عاشق نبودین که دردمو بدونین گناه من چیه دوسش دارم همه بدونین عشقم یه عشق پاکه که واسه عشقش هلاکه اگه این جرممه من یه مجرمم عشقم چه باکه اخه اون تنها عشقمه اون تنها امیدمه زندگیمو به پاش میدم نخواین ترکش کنم که میمیرم غصه نخو ر عزیزم نبینم اشکات بریزن اونا واسم عزیزن نزار اینجوری بریزن این ترانه اخرین حرفمه به تو عزیزم بدون تا اخرش میمونم حتی اگه به پات بسوزم کسی نمیتونه تورو ازم بگیره نیلوفرم فقط بگو باهام میمونی من خیلی تنهام تو اینو میدونی تو اینو میدونی دوست دارم نیلوفرم
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 0:54 توسط ALONE |
این شعرو هدیه میکنم به بهترینم... کسی که به خاطرش هستم... به خاطرش زندگی میکنم... و نفس میکشم. n.n "هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد" هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. "جبران خليل جبران" عزیزم اینم یه عکس که میدونم خیلی دوسش داری... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 2:24 توسط ALONE |
حرف هایی رو که از قلب سیاهم میزنم همشونو پیشکش میکنم به قلب همیشه سبز تو..........
ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم... اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي... خود را از دستان تو نخواهم رهاند... با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد... بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند... بگذار تا در آتش اين نبرد... معماي وجود ترا ژرف تر دريابم ...!!! تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...!!! شهری که در آن کوچه هایش ساحلیست روستاهایش گلیست سقف هایش کاهیست صندوق هایش خالیست چشمه هایش دائمیست آسمان این شهر نیلیست شفق این شهر سرخآبیست چشمان مردم این شهر به رنگ خاکیست شب های این شهر باراني است پشت چشمه های این شهر آبشاریست آبشاری خروشان چشمه های جوشان بيا تا ساحلمان را سهيم كنيم بيا تا ساحلمان را سهيم كنيم حتي اگر ساحل تو سطلي باشد بيا تا دريايمان را سهيم كنيم بيا تا دريايمان را سهيم كنيم حتي اگر درياي من و تو در اين شهر بركه اي باشد مي گويي ساحل تو پر از خالي است در آن دريايي نيست اگر دريايي است فقط براي غرق كردن است به ياد دارم گنجشك عشقت را كشتي چه ظالمانه با همه ي كودكيت با كندي تيغت با همه ي بي تابيم يادم مي آيد پرنده ي مهرم را كشتي با آن ساحل ظالمانه ات با همه ي دست و پا زدنم درياي ساحل تو بي معنيست غروب درياي تو باور كردني است چه بگويم مرا ببخش تا وجودم را ببخشم كوكدكيم را ببخش تا جوانيم را ببخشم ساحل ظالمانه ام را ببخش تا هستيم را ببخشم گنجشك عشقم را كشتم مي دانم روزي دوباره تو را گنجشك عشقم مي كنم پرنده ي مهرت را كشتم مي دانم روزي دوباره خود را پرنده ي مهرت مي كنم روزي دوباره...!!! دلم گرفته خسته ام خسته! کجاست ٬ناجی قلب شکسته؟.. کجاست ٬شادی بخش دلهای خسته!.. ماههاست که قطره های اشک٬ بر گونه هایم نشسته ... آه چه بگویم بغض راه گلویم را بسته... کجاست او که بخواهد یک دل شکسته ؟... حالا که رفته ای سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی که امسال بی تو گریسته اند. گریسته اند و بی تو نزیسته اند. حالا که رفته ای بهانه ی خوبی است برای باران تا بیاید کنار سفره بنیشیند و بشقاب سوم را پر کند حالا که رفته ای گمان نمی کنم برگردد پرنده ای که فقط از دست تو دانه بر می چیند و در کلمات تو پرواز می کرد. حالا که رفته ای هیچ راهی مرا به جایی نمی برد در حافظه ام می چرخم همه کلید ها را گم کرده ام حالا که رفته ای شعری می نویسم برای گل های مریم شعری می نویسم برای مرگ شعری می نویسم برای دیداری که اتفاق نمی افتد...!!!
تو میروی و انگار آسمان میداند
تازه از راه رسیده بودم پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم آسمان صاف و بی نهایت بود و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی جاده ها پر از حس همیشگی و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم در امتداد جاده گام بر می داشتم طنین گامهای سنگینم دلواپسی های جاده را تشدید می کرد به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد باید می رفتم به پایان این همه انتظار می رسیدم تازه از راه رسیده ام با کوله باری از عشق به دور دست ها می نگرم هنوز هم باید رفت...!!!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 2:55 توسط ALONE |
دیگه حتی گریه هم ارومم نمی کنه....اما این تنها کاریه که انجام می دم...... تو همه ی لحظه های تنهاییم....فقط همین اشکا رو دارم..... چی بگم؟ از هیچ کس شکایت نمی کنم....نه تو....نه خودم....نه خدا....... اما........ نمی تونم تحمل کنم.....چی کار کنم؟ دیگه به هیچی هیچ امیدی ندارم....... از این دم وبازدم همیشگی هم دیگه خسته شدم.........
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ ﮐس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ ﮐس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم ... خوب یاد گرفتم نه؟ معلم خوبی هستی...!!! اي دل ساده بکش درد که حقت اين است از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است...!!!
دوباره نمی خوام چشم های خیسمو کسی ببینه یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندن بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم میخونم هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمیشه و این رو می دونم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده؟؟ دلیل یک عمر مامم چی بوده...؟؟؟
وقتی همه می يان و می رن و هيچ کس به خاطره ها دل نمی بنده من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها! فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق. شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های بی دليل خراب کردن و عاشقی روتنهاییم پر کرد دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته از این روزها..دلم تنگ است...
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
هرگز در زندگيم نبودنت را باور نكردم ودر نبودنت، زندگيم را مثل شهاب در شب ابري در اضطراب سفر زيستن را بر دوش چشمهايم تحمل كردم ابرها شاهدند كه بعد از رفتن بي وداع تو بر چهره ي آينه شكستم.
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن. تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت وعشق همچنان عشق بماند ؟ عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه . جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 1:7 توسط ALONE |
|
| ||||||